تبليغاتX
برو بچ فیض

سیروان خسروی

سیروان خسروی


 يروان خسروي در سال ۱۳۶۱ در تهران متولد شد و از سن يازده سالگي به مدت چهار سال نزد اوی جونيو به آموزش موسيقي و كيبورد پرداخت.


از همان دوران با ديدن كارتون Lion King به موسيقی التون جان علاقه مند شد.

در شانزده سالگی زير نظر کاوه یغمایی با اصول نوازندگی كيبورد و سبک راك آشنا شد.
سيروان مدتی بعد به همراه 4 نفر از دوستان خود يك گروه زيرزمينی راك را تشكيل داد كه در آن به اجرای قطعات گروه های
ميپرداختند. سيروان پس از يكسال همراهی گروه از آنها جدا شد.Police, Dire Straits, Pink Floyd , Beatleمطرح راكs

همراه گروه كاوه يغمايی در دو كنسرت 1379 و 1380 به عنوان نوازنده كيبورد گروه حضور داشت و اين تنها اجراهای سيروان به عنوان نوازنده بر روی سن بوده است.

مهمترين عامل در وارد شدنش به عرصه موسيقی حرفه ای را حضور و آشنا شدن با مراحل ضبط آلبوم كاوه يغمايی "مترسك"ميداند.

"مترسك" محرك اصلی سيروان برای شروع آهنگسازی و بيان ايده ها و افكار موسيقاييش بود.

سيروان از سال 1379 در آلبومهای بسياری از خوانندگان به عنوان صدابردار، ناظر ضبط ، تنظيم كننده و آهنگساز حضور داشت تا اينكه پس از آشنايی با اميد اطهری نژاد در سال 1380 تهيه اولين آلبوم شخصی خود " sir-1.com " را شروع كرد و پس از گذراندن مراحل اخذ مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، بيستم مرداد ماه 1384 موفق به انتشار آلبوم شد.

 

با اينكه آلبوم "sir-1.com" فروش چندان مناسبی نداشت اما سيروان از اينكه توانسته بود سبك مورد علاقه اش را كه تحولی در آهنگسازی ،تنظيم ،اجرا و ميكس و مسترينگ بود ، به گوش مردم برساند راضی و خوشحال بود.

 با وجود عقيده اكثريت مردم و موزيسينها (99%) كه در موسيقی ايران برای سبك او شانسی قائل نبودند ،با انگيزه بيشتر توانست به جايگاهی برسد كه در حال حاضر اكثريت او را به عنوان تنظيم كننده ای ميشناسند كه كارهايش عليرغم استاندارد بودن ،با اقبال عمومی بسيار بالايی مواجه ميشود.

!! نوشته شده توسط مهدی | 17:3 | پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 •

يک حرکت زيبا


يک حرکت زيبا

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟»....!!!

!! نوشته شده توسط مهدی | 16:41 | پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 •


 هریه دو دختر علیرضا افتخاری

http://www.mobin-group.com/image/reg/images/5947img.jpg

تعيين مهريه هاي سنگين و نجومي چنان مرسوم شده است که مانند ديگر رسومِ دست و پا گير، سدي بزرگ بر سر راه ازدواج جوانان شده است. آيا ارزش هاي وجودي خودمان را با معيار سکه ها مي سنجيم و در اين بين چه بلاها که بر سر جوانان شيدا و عاشق پيش نمي آيد. جواناني که فقط به فکر رسيدن به معشوقند و ديگر هيچ. و تازه پس از ازواج مي فهمند که چه بلايي بر سرشان آمده است.
حال اگر جواني نخواهد به زندگي زناشوييش ادامه دهد ايا مهريه هاي سنگين و اين سکه ها مانع از فروپاشي زندگيش خواهد شد؟ بي شک خير، که اگر مي شد آمار طلاق به اين حد بالا نمي رفت.
جالب است بدانيم که آقاي عليرضا افتخاري، خواننده خوش صداي کشورمان، مهريه دختر بزرگش را حفظ 450 غزل از حافظ شيرازي و مهريه دختر کوچکش را حفظ 16 جزء از قران کريم قرار داده است که تا کنون داماد بزرگش 350 غزل حفظ کرده و داماد کوچکش 8 جزء از قرآن کريم را حفظ کرده است.

!! نوشته شده توسط مهدی | 16:40 | پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 •

انشای جالب یک دانش آموز ایرانی از سالی که گذشت...

http://i31.tinypic.com/2ymerrc.jpg

قلم بر قلب سفید كاغذ می گذارم و فشار می دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال بسیار خوب و پر بركتی بود. سال گذشته پسر خاله ام زیر تریلییك چـــرخ رفـت و له گـــــــشت و ما در مجلس ترحیمش شركت كردیم و خیلیمیوه و خرما و حلوا خوردیم و خیلی خوش گذشت. ما خیلی خاك بازی كردیم. منهر چی گشـــــــــــــــــتم پــــسرخاله ام را پیــدا نكردم. در آن روزپدرم مرا با بیل زد، بدون بی دلیل! من در پارسال خـــیلی درس خواندم ولینتـــوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بیرون پرت كردند. پدرم من را بهمكانیكی فرستاد تا كـــــــــــار كـنم و اوســــــتای من هر روز من را بازنجیر چرخ می زد و گاهی وقت ها كه خیلی عصبانی می شد من را به زمین می بستو دو سه بار با ماشین یكی از مشتری ها از روی من رد می شد. من خیلی دركارهای خانه به مـادرم كمك می كنم. مادرم من را در سال گذشته خیلی دوست میداشت و من را خیلی ماچ می كرد ولی پدرم خیلی حسود است و من را لای درآشـپزحانه می گذاشت. درســــــال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خیلی از همطلاق گرفتند و خواهرم بسیار حــــامله است و پدرم مـــــی گویدیا پسر استیا دوقلو، ولی من چیزی نمی گویم چون می دانم كه بچه ای به این انـــدازهاز هیچ كجای خواهرم در نخواهد آمد! در سال گذشته مـا به مسافرت رفتیم و باقطار رفتیم. مــن در كوپه بسیار پدرم را عصبانی كردم و او برای تنبیه منرا روی تخت خواباند و تخت را محكـــم بست و من تا صبح همان گونه خوابیدم! پدرم در سال گذشته خیلی سیگار می كشید و مادرم خیلی ناراحت است وهــــــــی به من میگوید: كپی اوغلی، ولی من نمی دانم چرا وقتی مادرم بهمن فحش می دهــــــد، پدرم عصـبانی می شود! در سال گذشته ما به عـــیددیدنی رفتیم و من حدودا خیـــــلی عیدی جـمع كرده ام، ولی پدرم همه آن هارا از من گرفت و آنتن مـــــــاهواره ای خرید كه بسیار بــد آموزی دارد ومن نگاه نمی كنم و پدرم از صبح تا شب شوهای بی نــاموسی نگاه می كند وبشكن می زند. پــــــدرم در سال گذشته رژیم گرفته بود و هر شب با دوستهایش آب و ماست و خیار می خورند و می خندند، گاهی وقتا هم آب با چیپس وماست موسیر! راستی یادم رفت پارسال ما با ماشین خودمان داشتیممیرفتیممسافرت كه داداشم می خواست پوست تخمه رو از پنجره بندازه بیرون كه یهو یهتریلی از كنار ماشین رد شد و دست داداشم را از بازو قطع كرد و ما همگیخندیدیم. من خیلی سال گذشته را دوست دارم و این بود انشای من ...

http://www.testing.sdes.ucf.edu/images/pencil.gif

!! نوشته شده توسط مهدی | 11:50 | پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 •

کاش ما هم چارلی چاپلین داشتیم

کاش ما هم چارلی چاپلین داشتیم ختنه کرده تابع دین داشتیم.... کاش ما هم چارلی چاپلین داشتیم ختنه کرده تابع دین داشتیم با همان کفش و کلاه و آن عصا ظهر اذان میگفت با بانگ رسا توی فیلم لایم لایت میزد قمه تا بریزد خون او یک عالمه چندتایی بیوه ناب شهید صیغه میفرمود در عصرجدید توی فیلم « روشنایی های شهر» رشدی بدکاره را میداد زهر غسل میکرد و به خود میبست لُنگ توی فیلم «کنتسی از هنگ کنگ» کاش ما هم چارلی چاپلین داشتیم از برایش درس و تمرین داشتیم مدتی در حوزه منزل مینمود مشق توضیح المسایل مینمود مثل طرز شاش کردن با اصول همچنین اندازه و سایز دخول یا که طرز عشقبازی با شتر شستن پایین تنه در آب کر کاش ما هم چارلی چاپلین داشتیم یک عدد آخوند شیرین داشتیم بر سر خود مینهادی گاه گاه کاشکی عمامه جای آن کلاه ناگهانی سبز میشد از زمین حجت الاسلام چارلی چاپلین رشوه ازگبر ومسلمان میگرفت داد خود از بند تنبان میگرفت صیغه های زیر سن شانزده مینمود ارشاد از سر تا به ته منزلش در سلطنت آباد بود خانه تیمسار خسروداد بود اعتقادش محکم ، ایمانش قوی رختخوابش مال شمس پهلوی فرشهای خانه اش یک در میان مال حیّ و ثابت و القانیان راست بهر حفظ مذهب نیزه اش درد مستضعف همه بر بیضه اش قربتاً لله گرم لفت و لیس حجره در قم داشت ویلا در سوئیس آرزوی او نجات شهر قدس رختش از لندن فروشگاه هرودس
!! نوشته شده توسط مهدی | 16:12 | دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 •

بر در مدرسه تا کی نشینید مردم ؟

بر در مدرسه تا کی نشینید مردم ؟

 

چرا اینجا خبری نیست؟ من مشکل داشتم نمی تونستم بیام مثه اینه که اینجا ام همه مشکل داشتن ؟

یادت می یاد هف هش ماپیش تو لنجون *

زدیم تو رگ دو دس چلو فسنجون

 

تو خواستی از من که بیام زنت شم

یواشکی وصله ی پیرهنت شم

 

گرفته بودی فال حافظ برام

نوشته بودی پشت کاغِذ برام !

 

یک شبه عاشقم شدی  طبیعی

شبیه ناصر ملک مطیعی !

 

می گفتی امر من یه امر خیره

بردی منو تو خونه تون ....و غیره !

 

حالتو بردی ما رو قال گذاشتی

رو ما علامت سوال گذاشتی

 

حالتو کردی اما مردم آزار

سی دی مو لااقل نده تو بازار !

(سعید بیابانکی )

!! نوشته شده توسط مهدی | 16:11 | دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 •

متن شعر نیما دهقانی

متن شعر نیما دهقانی كه در همایش «موج سوم» به میزبانی «پویش دعوت از خاتمی» قرائت شد:

سلام آقا محمد با ارادت                     و عرض احترام از روی عادت
به رسم خوب ایام رفاقت                     نوشتم نامه تا گیرم سراغت
نوشتم نامه ای با عشق و امید            اگر خطم بده لطفاً ببخشید
گمانم برده ای مارا ز یادت؟                 منم ... «کبلا مرادو» از ولایت
چه ایام خوشی با هم سپردیم             چه بحث و گفتمان‌هایی که کردیم ...
حدوداً دوم خرداد بودا                        دل مردم


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط مهدی | 16:10 | دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 •

مگسی را کشتم

مگسی را كشتم

نه به این جرم كه حیوان پلیدی است بد است

ونه چون نسبت سودش به ضرر یك به صد است

طفل معصوم!به دور سر من می چرخید-به خیالش قندم-

یاكه چون اغذیه مشهورش!!تا به این حد گندم

ای دو صد نور به قبرش بارد -مگس خوبی بود-

من به این جرم كه از یاد تو بیرونم كرد

مگسی را كشتم

!! نوشته شده توسط مهدی | 16:8 | دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 •

دوش آن دختر آمریکائی
گفت با من ز کجا میآئی؟

گفتمش حدس بزن!رفت عقب
بررسی کرد مرا گفت عرب

گفتمش حدس بزن! آمد پیش
وارسی کرد مرا گفت جوئیش

گفتمش حدس بزن گفت افغان
بنگلادش، طرف پاکستان

گفتمش حدس دگر. گفت بلوچ
گفتمش هیچ نیاوردی پوچ

آنچه گفتی همه هستم آری
وانچه زین


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط مهدی | 16:6 | دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 •

شعرطنز1

اهل عرفانم من ، کاروبارم بد نیست
برجکی ساخته ام در دل شهر
طبقاتش هفده
همه را پیش فروش بنمودم
پولهایم همه در بانک سوئیس
به امانت باقی است
اهل عرفانم من
سفره نان و پنیری پهن است
مُتلی ساخته ام در نوشهر
باغهایم پر گل
از صدور پسته
جیبهایم سرشار
اهل عرفانم من
دامهایم همه پروارو قشنگ
گاوها رنگ به رنگ
کشت و صنعت دارم
چند هکتار زمین
همه شالیزار است
دختران ِ زیبا
صبح تا شام در آن دشت وسیع
بوته های شالی، درزمین میکارند
اهل عرفانم من
همه در سیر و سفر
از ژاپن تا اتریش
تا فراسوی پکن
خانه کوچک خوبی دارم
دردل شهر پاریس
جایتان بس خالی است
اهل عرفانم من ، کاروبارم بد نیست
طبع شعری دارم
شعرها گفته ام از عرفانم
همه زیبا و قشنگ
همچو آن ویلایم
که بنا ساخته ام در چالوس
یاکه مانند سگم پشمالو
که بود فِرز و زرنگ
الغرض لقمه نانی باقی است
مردی هستم قانع
اهل عرفانم من ،کارو بارم بد نیست
!! نوشته شده توسط مهدی | 16:4 | دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 •

نخستین تمرین پرسپولیس در حضور "وینگادا"

نخستین تمرین تیم فوتبال پرسپولیس در حضور سرمربی جدید این تیم عصر امروز (دوشنبه) در زمین مجموعه ورزشی خیریه عمل برگزار شد.

به گزارش خبرنگار ورزشی خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، این تمرین از ساعت 14 در حضور حدود 100 هوادار تیم پرسپولیس برگزار شد و در آن "نلو وینگادا" سرمربی جدید تیم فوتبال پرسپولیس توسط عباس انصاری فرد مدیرعامل این باشگاه به بازیكنان و كادر فنی این تیم معرفی شد.

وینگادا دقایقی را با بازیكنان، مربیان و مدیریت پرسپولیس به گفت‌وگو پرداخت و برنامه‌های آنها را از افشین پیروانی پرسید.

وقتی كه پیروانی برنامه‌های پرسپولیس را به وینگادا توضیح می‌داد، او خنده‌ای كرد و گفت: "در لیگ پرتغال تا آخرین بازی رقابت‌های لیگ برنامه‌ها مشخص است و حتی روزها و ساعت‌های بازی‌ها را می‌دانید، لذا تیم‌ها می‌توانند برنامه ریزی داشته باشند اما نمی‌دانم چرا اینجا به این شكل است."

همچنین پس از این گفت و گو افشین پیروانی با پرویز كماسی صحبت كرد و او بعد از این صحبت لباس ورزشی پوشید و داخل زمین آمد.

تیم پرسپولیس امروز در حضور وینگادا برنامه‌های تمرینی متفاوت و ویژه‌ای را همراه با پیروانی برگزار كرد.

دویدن‌های نرم، حركات زیگزاگی، عبور از موانع، استارت‌های كوتاه و بلند و همچنین تمرینات استقامتی بسیار زیاد در برنامه كاری بازیكنان پرسپولیس قرار گرفت. همچنین آنها در ادامه در قالب سه گروه به حفظ توپ و پرسینگ در نزدیكترین قسمت زمین به وینگادا پرداختند.

علی كریمی و محسن خلیلی نیز به همراه پزشك پرسپولیس به طور اختصاصی تمرین می‌كردند و بخش عمده‌ای از تمرین آنها را دویدن‌های آرام به دور زمین تشكیل می‌داد.

عابدزاده نیز در گوشه‌ای از زمین تمریناتی را برای دروازه بانان پرسپولیس در نظر گرفت. نبی الله باقری‌ها نیز به علت مصدومیت از ناحیه دست با دستی بانداژ شده و لباس شخصی كنار زمین حاضر بود و تمرینات بازیكنان را نظاره می‌كرد.

خبرنگاران و عكاسان زیادی از رسانه‌های گروهی مختلف تمرینات امروز پرسپولیس را پوشش می‌دادند.

نلو وینگادا پیش از حضور در تمرین امروز پرسپولیس در محل این باشگاه حضور یافت و با انصاری‌فرد گفت‌وگو كرد.

!! نوشته شده توسط مهدی | 15:57 | دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 •

حضور در باشگاه پرسپولیس

حضور در باشگاه پرسپولیس
قرارداد رسمی وینگادا و دستیارش امضا شد

خبرگزاری فارس: قرارداد سرمربی جدید تیم فوتبال پرسپولیس به همراه دستیارش ظهر امروز در باشگاه پرسپولیس امضا شد.

A0615571.jpg

به گزارش خبرگزاری فارس، نلو وینگادا سرمربی پرتغالی پرسپولیس از ساعت 11 الی 12:30 در محل باشگاه پرسپولیس با مسئولان این باشگاه مذاكره كرد و پس از آن به همراه یكی از دستیارانش قرارداد رسمی خود را امضا كرد .
این قرارداد 5/1 ساله است و در پایان فصل جاری در صورت رضایت مسئولان باشگاه پرسپولیس تمدید خواهد شد.
وینگادا در این نشست ضمن تقدیر و تشكر از اعتمادی كه به او شده اعلام كرد آینده روشنی برای پرسپولیس متصور است.
عباس انصاری فرد نیز در خصوص شرایط پرسپولیس در لیگ قهرمانان آسیا و هواداران بی شماری كه این تیم دارد توضیحاتی به وینگادا داد.
در این نشست محمود خوردبین دقایقی حضور پیدا كرد.
وینگادا ساعت 14 امروز در تمرین پرسپولیس حضور خواهد یافت.
مبلغ قرارداد این مربی هنوز اعلام نشده است.

!! نوشته شده توسط مهدی | 15:55 | دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 •

سیر تکاملی دخترها و پسرها

سير تکامل آقا پسرها

سن 14 سالگي : تازه توي اين سن، هر رو از بر تشخيص ميدن . اول بدبختي
سن 15 سالگي : ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن … از قيافه خودشون بدشون مي ياد
سن 16 سالگي : توي اين سن اصولا راه نميرن، تکنو مي زنن … حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن … با راکت تنيس هم گيتار مي زنن
سن 17 سالگي : يه کمي مثلا آدم ميشن … فقط شعرهاشون و بلند بلند مي خونن … يادش به خير اون روزها که تکنو نبود راک ن رول مي خوندن
سن 18 سالگي : هر کي رو مي بينن تا پس فردا عاشقش ميشن … آخ آخ …آهنگ هاي داريوش مثل چسب دو قلو بهشون مي چسبه
سن 19 سالگي : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن … تيز ميشن … ابي گوش ميدن
سن 20 سالگي : از همه شون رو دست مي خورن …ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده
سن 21 سالگي : زندگي رو چيزي غير از اين بچه بازيها مي بينن … مثلا عاقل مي شن
سن 22 سالگي : نه مي فهمن که زندگي همش عشقه … دنبال يه آدم حسابي مي گردن
سن 23 سالگي : يکي رو پيدا ميکنن اما مرموز ميشن … ديدشون عوض مي شه
سن 24 سالگي : نه… اون با يه نفر ديگه هم دوسته …اصلا لياقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگي : عشق سيخي چند؟ … طرف بايد باباش پولدار باشه… حالا خوشگل هم باشه بد نيست
سن 26 سالگي : اين يکي ديگه همونيه که همهء عمر مي خواستم … افتخار ميدين غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پام مي شکست و خواستگاري تو نميومدم

سير تکامل دختر خانمها

سن 14 سالگي : تا پارسال هر کي بهشون مي گفت چطوري؟ ميگفتن … خوبم مرسي … حالا ميگن مرسي خوبم
سن 15 سالگي : هر کي بهشون بگه سلام … ميگن عليک سلام … نقاشيشون بهتر ميشه » بتونه کاري و رنگ آميزي
سن 16 سالگي : يعني يه عاشق واقعيند … فردا صبح هم ميخوان خودکشي کنن … شوخي هم ندارن
سن 17 سالگي : نشستن و اشک مي ريزن … بهشون بي وفايي شده … کوران حوادث
سن 18 سالگي : ديگه اصلا عشق بي عشق … توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي کنن
سن 19 سالگي : از بي توجهي يه نفر رنج مي برن … فکر مي کنن اون يه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگي : نه , نه … اون منو نمي خواست آخرش منو يه کور و کچلي مي گيره … مي دونم
سن 21 سالگي : فقط سن 27-28 سالگي قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگي : خوش تيپ باشه ، پولدار باشه ، تحصيلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه … آخ که چي نباشه
سن 23 سالگي : همهء خواستگارا رو رد مي کنن
سن 24 سالگي : زياد مهم نيست که چه ريختييه يا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چيزي که نرسيديم برسونه
سن 25 سالگي : اااااااه ، پس چرا ديگه هيچکي نمي ياد… هر کن ميخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگي : يه نفر مي ياد ، همين خوبه ، بله
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پات مي شکست و خواستگاري من نميومدي.

!! نوشته شده توسط مهدی | 17:57 | چهارشنبه نهم بهمن 1387 •

کارایی که پسرای ایرونی عمرا نتون انجام ندن

 با داشتن هیکلی ضایع تی شرت تنگ نپوشن!!!

ـ از کلاس پنجم دبستان سه تیغه نکنن و after shave نزنن!!!!

ـ جلوی مدرسه دخترانه نایستن و سیگار چاق نکنن!!!!!!!

ـ با دیدن یک فروند دختر جو زده نشده و تیکه جواتی بار نکنن!!!!!

ـ پس از ورود به دبیرستان سیگاری نشده و گوز گوز نکنن!!!!!

ـ پس از یافتن اولین پشم در بدن خود احساس مردانگی نکنن و به فکر ازدواج نیافتن!!!!!!

ـ در مقابل دختر ها احساس بامزه بودن نکنن و کرسی شعر نگن!!!!

ـ ادعای با معرفتی و با مرامی وخلاف سنگین نکنن!!!!!

ـ کت وشلوار صورتی با پیراهن زرد نپوشن و کروات قهوه ای نزنن!!

ـ در آن واحدبا N تا دختر رفیق نباشن و به هر N تاشون قول ازدواج ندن!!!!!!!

ـ از ۹ سالگی پشت ماشین باباشون نشینن و پدر ماشین رو در نیارن!!!!!!!

ـ احساس خوش تیپی نکنن و خود را دختر کش ندونن!!!!!!

و از همه مهمتر : پس از خوندن این مطالب جنبه خود را نشون نداده و مرام و با حالی خود را اثبات نکنن!!!!!!!

!! نوشته شده توسط مهدی | 17:56 | چهارشنبه نهم بهمن 1387 •

درد دل دختری با مامانش

دختری با مادرش در رختخواب

درددل می کرد با چشمی پر آب

گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست

زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟

روی دستت باد کردم مادرم!

سن من از بیست وشش افزون شد

دل میان سینه غرق خون شد

هیچ کس مجنون این لیلا نشد

شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته

بوی ترشی خانه را برداشته!

مادرش چون حرف دختش را شنفت

خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

دخترم بخت تو هم وا می شود

غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن

این همه شوهر یکی را تور کن!

گفت دختر مادر محبوب من!

ای رفیق مهربان و خوب من!

گفته ام با دوستانم بارها

من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها

سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر یک پسر

مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر

با سعیدویاسر وایضا صفر

با سه تاشان رفته بودم سینما

بگذریم از مابقی ماجرا!

یک سری هم صحبت صادق شدم

او خرم کرد آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید

قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج علی اصغر شله

یک زمانی عاشق من شد،بله

بعد جعفر یار من عباس بود

البته وسواسی وحساس بود

بعد ازآن وسواسی پر ادعا

شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم

بعد مانی عاشق هانی شدم

بعدهانی عاشق نادر شدم

بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او

گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!

گرچه من هم در زمان دختری

روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آن که تو را باشد پدر

دل نمی دادم به هرکس اینقدر

خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی

واقعا که پوز مادر را زدی

!! نوشته شده توسط مهدی | 17:54 | چهارشنبه نهم بهمن 1387 •

شوهر شناسی سنتی و مدرن

شوهرشناسی سنتی

- اگر آقايتان شبها دير به منزل مي آيد، لابد کار دارد که دير مي آيد! اگر شما بيرون کار مي کرديد که ممکن بود اصلاً همان آخر شب هم به منزل نيائيد!!
- اگر آقايتان انتظار دارد وقتي به منزل مي آيد براي او چاي بياوريد، بدون حرف اضافي اين کار را انجام دهيد، وگرنه ممکن است اگر آقايتان اجازه نمي دهد هر کجا که مي خواهيد برويد، خدا را شکر کنيد که اجازه مي دهد نفس بکشيد!!
- اگر آقايتان به شما خرجي نمي دهد، لابد خرجهاي مهمتر از منزل دارد، جيکتان هم در نيايد!!
- اگر آقايتان اجازه نمي دهد سر کار برويد، سپاسگزارش باشيد
- اگر آقايتان اجازه مي دهد که بيرون از منزل هم کار کنيد، از اينکه شما را قابل دانسته تا هم در منزل و هم بيرون از منزل کار کنيد، از او تشکر کنيد!!!
- اگر آقايتان به کوچکترين حقوق زنان بي توجه است، حقتان است اگر تحويلتان هم بگيرد شما به او مي گوئيد زن ذليل!!!
– اگر آقايتان براي شما هديه نمي خرد، رويتان را زياد نکنيد! او خودش براي شما بزرگترين هديه است! و يا لااقل بزرگترين هديه که شما را هميشه تحمل مي کند!!!!

زي زي لوژي (شوهرشناسي مدرن) 

- اگر شوهرتان شبها دير به منزل مي آيد، درب را به رويش باز نکنيد!! مبلغ مهريه را هم به او يادآوري کنيد تا کامروا شويد!!
- آگر شوهرتان از شما انتظار پذيرائي دارد، يک هفته او را ترک کنيد!!! از هفته آينده خودش هر شب برايتان کاپوچينو درست خواهد کرد!!!
- اگر شوهرتان موافق نيست که شماهر جايي مي خواهيد برويد، مگر شما منتظر اجازه او بوديد؟!! خوب برويد!! تازه بعد هم غر بزنيد که از اين زندگي خسته شدين
- اگر شوهرتان به شما پول نمي دهد، شما هم به او روندين!!! دو سه روز کم محلي هم بي اثر نيست!!!
- اگر شوهرتان موافق کار کردن شما در بيرون از منزل نيست، خانه را به گند بکشيد بي حوصلگي به را بيندازيد افسرده باشيد تا شما را به کار بيرون از منزل تشويق کند!!!
- اگر شوهرتان موافق کار کردن شما در بيرون از منزل هست،از زير کار کردن در بريد وانمود کنيد که دوست نداريد نحوه جارو کردن و ظرف شستن و….. را به او آموزش دهيد!! هرجند اقايون همه بلد هستن
- اگر شوهر شما فمينيست نيست،زن ذليل که هست
- اگر شوهرتان به مسائل شما بي اعتناست شما بي اعتنا تر باشي ازصبح تا امدن او با دوستان گپ بزنيد تا چشمتون به او افتاد قيافه بگيزريد که ناراحت هستيد
اگر شوهرتان هوس تجديد فراش کرد، بدانيد که بيچاره حق دارههههههههههههههههه
-

نتيجه گيري اخلاقي:
۱- زنان سنتي هر چه سرشان بيايد حقشان است!! لياقت شوهر مهربان و به قول خودشان زي زي را ندارند!!
۲- زنان مدرن لياقت هيچ چيز را ندارند!! چون از زي زي بودن شوهرانشان سوء استفاده مي کنند!!
۳- هر چه به سر مردا مايد از زي زي بودنشونه با با بسه ديگه

نتيجه گيري غيراخلاقي!! :
تو رو خدا. بازم زن بگيريد تا روخانمها روکم کنيد
۰- شرمنده!! من بي تقصيرم!!!

!! نوشته شده توسط مهدی | 17:51 | چهارشنبه نهم بهمن 1387 •

موضوع انشاء امسال : ۱۳ نوروز را چگونه در کردید ؟

امسال سال نو خیلی مبارک بود زیرا در امسال پدرم ما را به شمـــال برده است !
اين بهترين مسافرتی است که پدرم ما را آورده است چـــون قبل از اين هيـــچوقت
ما را به مسافرت نبرده بود ! در راه شمال به ما خيـــلی خوش گذشــــــت ! ما در
راه خيلی چپ کرديم ! پدرم ميگفت من میپيچم ولی نمیدانم چرا جــاده نمیپيچه!
خواهرم یک بار دستش را از پنجره ماشین بیرون آورد تا پوست تخمـه اش را بریزد
و یک ترانزیت از کنار ماشین ما رد شد و دست خواهرم از بازو کنده شـــــــــد و ما
خیلی خندیدیم ! ما برای ناهار به اکبر جوجه رفتیم ! البته من خود اکـــــــــبر آقا را
ندیدم ولـــــــــــی پدرم که او را دیده است میگوید خیلی جوجه اسـت ! من خیلی
نوشــــــــابه خوردم و پدرم یک گوشه نگه داشت تا من با خیال راحت بشاشـم به
طبیعت ! در جاده خیلی برف آمده بود و ما برف بازی کردیم ! مـــــن با گوله برف به
پس کــــله پدرم زدم و او عصبانی شد و دست من را لای در ماشین گذاشـت و در
ماشین را محکم بست !
ما به متل قو رفتیم و سر یک میز نشستیم و پدرم قیلـون و چایی ســـفارش داد .
پدرم خیلی قشنگ قیلون میکشد . پدرم حتی در متل قـو هم از رژیمش دست بر
نمیدارد و درِ گوشی به همان پسره که قیلون آورد چیزی مـیگوید و یــــــک پارچ آب
سفارش میدهد ! پدرم عادت دارد نوشابه را با آب قاطی میکند !
کنار ما چند تا جوان نشسته اند و آواز میخوانند :
میخوام برم زن بگیرم ! پولامو بدم ان بگیرم ! گوجه بدم رب بگیرم و …
پدرم با این شعر خیلی حال میکند ولی مادرم عصبانی میـشود و با پارچ آب پدرم
به صورت من میکوبد ! ما ۱۳ را در همانجا در کردیم البته پـدرم خیلی بیشتر از ما
در کرد ولی به هر حال به ما خیلی خوش گذشت و من خیلی کتک خوردم …

!! نوشته شده توسط مهدی | 17:50 | چهارشنبه نهم بهمن 1387 •

انشای سال گذشته

قلم بر قلب سفيد كاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته
سال بسيار خوبي و پر بركتي مي باشد. سال گذشته پسر خاله ام زير تريلي ۱۸ چـــرخ
رفـت و له گـــــــشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا
خورديم و خيلي خوش گذشت. ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشـــــــــــــــــتم
پــــسرخاله ام را پيــدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون بي دليل! من در پارسال
خـــيلي درس خواندم ولي نتـــوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند.
پدرم من را به مكانيكي فرستاد تا كـــــــــــار كـنم و اوســــــتاي من هر روز من را با زنجير
چرخ مي زد و گاهي موقع ها كه خيلي عصباني مي شد من را به زمين مي بست و دو
سه بار با ماشين يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد. من خيلي در كارهاي خانه
به مـادرم كمك مي كنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي داشت و من را
خيلي ماچ مي كند ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشـپزحانه مي گذاشت.
درســــــال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيار
حــــامله است و پدرم مـــــي گويد يا پسر است يا دوقلو، ولي من چيزي نمي گويم چون
مي دانم كه بچه اي به اين انـــدازه از هيچ كجاي خواهرم در نخواهد آمد! در سال گذشته
مـا به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. مــن در كوپه بسيار پدرم را عصباني كردم و او براي
تنبيه من را روي تخت خواباند و تخت را محكـــم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم!
پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشد و مادرم خيلي ناراحت است و هــــــــي به
من ميگويد: كپي اوغلي، ولي من نمي دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهــــــد،
پدرم عصـباني مي شود! در سال گذشته ما به عـــيد ديدني رفتيم و من حدودا خيـــــلي
عيدي جـمع كرده ام، ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن مـــــــاهواره اي خريد كه
بسيار بــد آموزي دارد و من نگاه نمي كنم و پدرم از صبح تا شب شوهاي بي نــاموسي
نگاه مي كند و بشكن مي زند.
پــــــدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و هر شب با دوست هايش آب و ماست و خيار
مي خورند و مي خندند، گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست موسير!

من خيلي سال گذشته را دوست دارم و اين بود انشاي من …

!! نوشته شده توسط مهدی | 17:48 | چهارشنبه نهم بهمن 1387 •

سيد قنبر حيدري شيشوان ، پيرترين دانشجوي ايران در شهر تبريز

Iran Eshgh Group !

Iran Eshgh Group !

Iran Eshgh Group !Iran Eshgh Group !

سخن روز :

ساعتي در خود نگر تا كيستي                   از كجائي وز چه جائي چيستي
در جهان بهر چه عمري زيستي                 جمع هستي را بزن بر نيستي

!! نوشته شده توسط مهدی | 17:45 | چهارشنبه نهم بهمن 1387 •

پیر زن زرنگ و باهوش


یك روز خانم مسنی با یك كیف پر از پول به یكی از شعب بزرگترین بانك كانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح كرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانك را ملاقات كند  و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی كه سپرده گذاری كرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرارگرفت .

 قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانك برای آن خانم ترتیب داده شد .
 پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مركزی بانك رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد .

 مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند .

 تاآنكه صحبت به حساب بانكی پیرزن رسید و مدیر عامل با كنجكاوی پرسیدراستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است. زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام كه همانا شرط بندی است ، پس انداز كرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی كه این كار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شماشكم دارید !
 مرد مدیر عامل كه اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط مهدی | 10:54 | جمعه یکم آذر 1387 •